![]() |
![]() |
|
. . . |
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 5:32 توسط shalizar |
|
|
این مطلب را با تاخیری اندر تاخیر می گذارم برای حس و حال این روزهایم و این روزهایمان
..................... قلم به دست میگیرم،یک تاش آبی ، نگاهش میکنم ، کفایت نمی کند ؛ یک خط آبی به پهنای قلم که نه،به پهنای مشتی از خشم روی بوم به جا میگذارم، این یعنی د - ر - و - غ ؛ خط آبی که من کشیده باشم یعنی د - ر - و - غ ؛ بیچاره آبی،اما از من نیست،میکشم تا ردش به جا بماند، رد روزهای آبی آرامی که وجود ندارند،تا تداعی کنم همه دروغهای آرامشبخش را ؛ حسرت روزهایی که گرفتی؛ حسرت روزهایی که خواستی حد وسط باشند، و برای من حد وسط هر لحظهای اسارت در تمام چارچوبهاییست که قادرند روحی اثیر را در بند کشند. تو را میگویم،خوب میدانی ؛ باید باور کرد ،باید باور کرد ،آنچه رخ داده حقیقتی هست از هست؛ اگر باور نکنی به تمام ریشههای مهر پشت کردهای... چه میگویم؟ مهر را که ... آنکه میرود خالی لحظه ها را بر جای خود مینشاند ، من همه بوم را آبی کرده ام،نه 1 خط به پهنای مشتی از خشم،که همه بوم را، بدون ابتدا و انتها، بدون هیچ حد وسطی، همه دنیا را باید آبی کرد،که این انگشتری خوش نشسته مگر جز1فریب است؟؟؟ رنگ که بریزی سر تا پایش را ،یادمان میماند که دلخوش نکنیم به سراب، رنگ را من میگویم،آبی را من میگویم،( نخواستم بگویم گل بگیریم سر تا پایش را ) نخواستم بگویم،که باز بیایی بگویی : «فلانی» ! ، باز هم سیاه ! ! ! از دست این دوستان سپید نویس که میخواهند روی همه سیاهیها گرد سپید بپاشند، یادت که نرفته ؟رنگ تیره ،رنگ غالب است،دیر یا زود میبینی ...
آبی را من میگویم، تو هر رنگی که خواستی بریز سر تا پایش را ؛ ................... ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت به طلب کاری این مهرگیاه آمده ایم با چنین گنج که شد خازن او روح امین به گدایی به در خانه شاه آمده ایم لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما از پی قافله با آتش آه آمده ایم ***************
اسمش تولد است اما نمیدانم باید شاد باشم یا غمگین. من جا مانده ام از پی هزاره ی اندوه ... دلشادم؟ همچون سالهای پیش این روز از شناسنامه ی من تفریق شده است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 3:25 توسط shalizar |
|
|
صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز وز مشرق خیال تو ، صبح تابناک تری را _ سر در کنار من _ با چهره شکفته چو گلهای نسترن لبخند میزنی.
من ، آفتاب پاک تری را در نوشخند مهر تو می بینم در مطلع بلند شکفتن.
من ، روز خویش را با آفتاب روی تو ، کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم.
من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال : _ که دستم به دست توست ! _ من ، جای راه رفتن ، پرواز می کنم !
آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم ؛ موسیقی نگاه تو را گوش می کنم. گاهی میان مردم ؛ در ازدحام شهر غیر از تو ، هرچه هست فراموش می کنم.
گویند این و آن به هم – آهسته - : _هان و هان ! دیوانه را ببینید ! بی خود ، چو کودکان ، لبخند می زند ! با خود ،چگونه گرم سخن گفتن است ؟! _ آه ،
من، دور از این ملامت بیگاه ، همچنان ، سرمست ، در فضای پریخانه های راز شاد از شکوه طالع و بخت موافقم آخر چگونه بانگ بر آرم که : - عاقلان ! دیوانه نیستم ، به خدا سخت عاشقم !
*خرداد ۸۸ - تهران - شیراز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:16 توسط shalizar |
|
|
امروز دختر همسایه همش فالش میزنه، مثل مغز من که تازه به ریپ زدن افتاده، من که گریه نمیکنم، خدا هم شاهده، کافیه سرتو بالا نگه داری و پلک نزنی، من سختم، مثل بتن، حتی قابلیتشو دارم از اینم سخت تر بشم، اما فالش میزنه ...
قبل از رفتن بهم گفته بود که همیشه باید صبور باشم، با 1 لبخند، آقا جونم یادته ؟ چه روزی ... چه سنگین بودم و چه سبک برگشتم، حالا میفهمم ، می خواستی دلم همیشه محکم باشه، ... اون پرتقالی که بهم دادی، ... بیخود نیست من عاشق پرتقالم، من حرف نمیزنم، من شک نمیکنم، سکوت میکنم، و چشمم به دستان همیشه مهربانت... آنچه میگیری از آن من نیست، آنچه میدهی هم ازآن من نیست،
پنبه ها را که از گوش بکشی ،تازه هجاها معنی دار میشن، آتش اینجاست، همیشه همین جا بود، درست میان کلماتی که همیشه نشنیده گرفتیمشون، درست در میان آرامش، . . . من هنوز وفادارم،به همه ریشه ها، به همان نگاه مهربان که مرا به صبر خواند، |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:27 توسط shalizar |
|
|
حادثه عجیبی در حال وقوع است چیزی همچون فروپاشی، از هم پاشی ... چیزی همچون باوری قدیمی از سرگشتگی بین دو گیتی، آرامش امروز من از هر طوفان آشکاری،ویرانگرتر است، این آرامش مرا به وحشت میاندازد، من به روزهای نادیده بهار نزدیک میشوم، به حسی که از درونم میجوشد و هر روز به آن درآمیخته تر، به روزهای خوش بهاری !!! از پی قحطی نفس، تو را به این سوختن نمی خوانم،من از پی این سرگشتگی میسوزم ، میدانم چه اتفاقی در حال وقوع است، تصویر واضحی از گردبادی از آتش ، که من هنوز با آن یکی نشده ام. به خود خوانده میشوم، به عریانی، به رهایی، به نشانه های بی نشان صداقت درآمیزش هبوط با عشق، من خوبم،خوبتر از همیشه، ، تنها بیشتر از هر زمانی میخواهم بخوابم، گردش روز و شب های متوالی ، تداعی رقص مرگ را جذاب تر از هر زمان تکرار میکند،من اما ،تکرار نمیشوم، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:5 توسط shalizar |
|
|
چون ارواح سرگشته ،می روم ،می آیم،بی هیچ عایدی از خودم، بی هیچ نشانه ای ، در طالعی که هزاررنگ ،من همچنان خاکستری ام. من بازیگرخوب سالهای حیرانی ،بیرون نیامده ام هنوز از تلنگرکاتهای متوالی، شب روی زمین باران خورده راه می رفتم،همراه با قدم های استوار مردی تا ابد مرد،اما قلبم خالی از هرچه آرامش، پر از اندوه نبودن ، اندوه یک بازی طولانی. من حیرانی را ، سرگشتگی را خوب بازی کرده ام، فصل های زیادی را دور ریخته ام،که دل خوش داشتم به صدایی که میگفت : برقص. بی آنکه ببینی،بی آنکه بمانی،بی آنکه بایستی،تنها برقص. به راهی که میبرم و میخوانمت ، به سودایی که سراب است،به نگاه محال پایکوبی کن. به هر فصل رویش روییدم ،به هر موج دریایت ، پرت شدم، به نگاه نادیده مست شدم، بد شده است بازی هایم، تکراری ،من پرت شده ام ، پرتابم از تو ، به جای راهی شدن ، ایستادم و چرخیدم، بگیر، بگیر که آنچه میگیری از آن من نیست، من بهانه جمع میکنم، آن روز هم بهانه جمع میکردم، میدانم، خسته شدی ، میدانم، من هنوز هم بهانه جمع میکنم، غافل از اینکه زمان وصال را ما تعیین نمیکنیم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:7 توسط shalizar |
|
|
ببین عدد احاطه کرده است فکر خلق را
امروز اتفاق عجیبی افتاد،عجیب همسان کلمه اتفاق،من تلنگر را میفهمم، نشستهام بر زمینی سرخ با آیههای خوشبختی! آیههای مخوف خوشبختی. 1بقل عشقی دور از دست و 1 بقل همه آنچه بخواهی،زمین سرخ سرد است،زمین سرخ به آسمان نمی رسد،من چرا چسبیدم،بی هیچ اصطکاکی،زمین گیر شده ام... مرا به آزمون زندگی نشانده ای،کاغذم تمام شده،با قلمی که هنوز باید بنویسد،من تلخم،تلخ... من به موازات همه آسمانها در راهم،این همه اتفاق عجیب؛ اتفاق عجیبی است اگر موازی نباشم؟اتفاق عجیبی است اگر زمین و آسمان را به جای هم بخواهم؟در جایی غیر از خود؟ کشیده شده ام به ثقل زمین، دوردست،در آسمان ثقلی نیست،حتی آسمان وارونه هم مرا به هیچ نقطه ثابتی نمیکشد، آسمان در تاریکترین لحظاتش آسمان است، من از حقارت سالهای واماندگی جستهام،جستهام تا به روزهای واماندگی تسلیم؟ بهار فصل غریبیه،خیلی غریب،شاید هم یک پایان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 3:10 توسط shalizar |
|
|
ای نسیم سحری بندگی من برسان گو فراموش مکن وقت دعای سحرم خرم آن روز کزین مرحله بربندم بار وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم، حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:16 توسط shalizar |
|
|
دیشب به خوابی برآشفتم،زمزمه ای در گوشم نجوا میکرد، چون نیک بنگری همه تزویر میکنند ، چون نیک بنگری همه تزویر میکنند،.... امروز خوانی برایم پهن شده بود،از هفت سین بی رنگ،رنگ نداشت، هفت سین خیالی،که حقیقت داشت. به قامتی که همه اش پوشاالی است : حیلت رها کن، تو را که برو ،به حق تزویر،که نمان،
بهانه ایست امروز ،مهربان با دلم،آشنا از سالیان دور،
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 5:0 توسط shalizar |
|
|
گذشت این سال با همه خیر و ... چه عزیزانی که از کنارمون رفتن و چه ... که ...ونو کم کردن از زندگیمون.سالی بود عجیب. البته برای من که عجیب معناشو از دست داده .در دنیای وارونه من بهار فصل آخره. پیش ما رسم شکستن نبود وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند ، قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفارا گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را گر سرم می رود از عهد تو سر باز نپیچم تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را سر انگشت تحیر بگزدعقل به دندان چون تامل کند این صورت انگشت نما را آرزو می کندم شمع صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خط همی بیند و عارف قلم صنع خدا را همه را دیده به رویت نگران است و لیکن خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را مهربانی ز من اموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری به امید سالی نیک و پر خیر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:12 توسط shalizar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد |
|
RSS
|